دیکشنری فارسی

discarded

UKdiskɑːdid USdıs'kɑ:dıd

معنی فارسی

دورانداختن ردکردن دست کشيدن از روانه کردن بيرون کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. thrown away “wearing someone's cast-off clothes” “throwaway children living on the streets” “salvaged some thrown-away furniture”

واژه‌های دیگر با معنی «دورانداختن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن