دیکشنری فارسی

doff

معنی فارسی

دراوردن کندن برداشتن دورانداختن ول کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/däf, dôf/vt.

● (جامه) کندن، درآوردن

● (به نشان احترام یا خوش‌آمد) کلاه از سر برداشتن (در مقابل به سر گذاشتن کلاه: don)

upon seeing the hearse, they doffed their hats

با دیدن تابوت کلاه‌های خود را از سر برداشتند.

● کنار گذاشتن، دورانداختن، زدودن

تعریف انگلیسی

verb
  1. remove “He doffed his hat” “Somebody ----s something”

مترادف‌ها

verb active
Put off, lay aside.

واژه‌های دیگر با معنی «دراوردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن