doff
معنی فارسی
دراوردن کندن برداشتن دورانداختن ول کردن
معنی کامل و مثالها
/däf, dôf/vt.
● (جامه) کندن، درآوردن
● (به نشان احترام یا خوشآمد) کلاه از سر برداشتن (در مقابل به سر گذاشتن کلاه: don)
upon seeing the hearse, they doffed their hats
با دیدن تابوت کلاههای خود را از سر برداشتند.
● کنار گذاشتن، دورانداختن، زدودن
مترادفها
verb active
Put off, lay aside.