discomfitting معنی فارسی خنثي کردن باطل کردن برهم زدن دچارمانع کردن واژههای دیگر با معنی «خنثي کردن» neutralize خنثي کردن، بي اثر کردن، از کار انداختن frustrate خنثي کردن، هيچ کردن، بيهوده کردن discomfit خنثي کردن، باطل کردن، برهم زدن countervail خنثي کردن، برابري کردن با، جبران کردن. mine hunting کشف و خنثي کردن مين exploratory hunting عمليات اکتشافي و خنثي کردن مين يا، مين روبي access procedures روشهاي مربوط به کشف و خنثي کردن و تخريب، مواد منفجره يا بي اثر کردن مواد منفجره weather helm تنظيم سکان براي خنثي کردن اثر جريان هوا unlive زندگي يا تجربيات گذشته را محو يا خنثي کردن، گذشته را جبران کردن countervial خنثي کردن - برابري کردن با - جبران کردن - تلاقي، کردن