دیکشنری فارسی

disestablish

UKdisistæbliʃ

معنی فارسی

بهم زدن ،

ازارتباط وسرپرستي دولت دراوردن (کليسا)

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´i stab´lish/vt.

منسوخ کردن، منحل کردن، برچیدن

many traditions were disestablished after the war

بعد از جنگ سنت‌های زیادی منسوخ شدند.

(کلیسا) غیر دولتی یا غیر رسمی کردن، از کلیسای رسمی کشور بودن انداختن

مترادف‌ها

verb active
1. (Rare.) Abolish, overthrow, annul, discontinue, abrogate, set aside, do away.
2. Deprive of public support, strip of State authority, abolish as a State institution.

واژه‌های دیگر با معنی «بهم زدن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن