دیکشنری فارسی

disruptive

UKdisrʌptiv USdıs'rʌptıv

معنی فارسی

شکننده مايه شکست ياترکيدگي

معنی کامل و مثال‌ها

/-rup´tiv/adj.

مختل کننده، به هم زننده، مخل، مزاحم

because of disruptive remarks, he was asked to leave the meeting

به خاطر حرف‌های مختل کننده‌اش از او خواستند که جلسه را ترک کند.

واژه‌های دیگر با معنی «شکننده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن