dissevere معنی فارسی جدا کردن بريدن جدا شدن بريده شدن. واژههای دیگر با معنی «جدا کردن» uncouple جدا کردن، رها کردن، از قلا ده باز کردن separate جدا کردن، سوا کردن، مجزا کردن aloneness جدا کردن، مجزاکردن، سوا کردن isolate جدا کردن، مجزاکردن، سوا کردن segregate جدا کردن، سوا کردن، مجزا کردن segregator جدا کردن، سوا کردن، مجزا کردن sequestrated جدا کردن، مجزاکردن، سوا کردن insulate جدا کردن، مجزا کردن، عايق دار sever جدا کردن، سوا کردن، از هم جدا کردن lixiviate جدا کردن، با شستشو، جدا کردن شستن