emcumber معنی فارسی سنگين کردن اسباب زحمت شدن بازداشتن مانع شدن واژههای دیگر با معنی «سنگين کردن» incumber سنگين کردن، ايباب زحمت شدن، باز داشتن delibration سبک سنگين کردن downshift دنده را از سنگين به سبکتر عوض کردن، دنده ي معکوس weight belt کمربند با وزنه هايي براي سنگين کردن بدن، غواص براي رفتن به عمق موردنظر aggravate بدتر کردن، شديد (تر) کردن، سنگين کردن aggravatingly بدتر کردن، شديد (تر) کردن، سنگين کردن drowze چرت زدن، پينکي زدن، جواب الودبودن P. -1 نشانه شيميائي عنصر فسفر.، -2 مخفف کلمات زير است:، وضعيت preponderate سنگين تر بودن، چربيدن، بيشتر بودن pedrail اسباب خودکار براي آسان کردن حرکت ماشينهاي، سنگين در جاده هاي ناهموار