erasement معنی فارسی محو حک تراش واژههای دیگر با معنی «محو» expunction محو، پاک سازي، پاک شدگي deletion محو، پاک کردن، پاک کردگي erasion محو، حک، تراش dislimn محو کردن، از بين بردن . fading محو سازي، محو شدگي. effacive محو کننده indelibility محو ناپذيري، ماندگاري abklingen محو شدن تدريجي احساس sunfast محو نشدني در اثر نور افتاب، رنگ ثابت. rasure تراشيدگي يا خدشه يا محو کردگي در سند