دیکشنری فارسی

facet

US'fæsət

معنی فارسی

پخ تراش چشم کوچک سطح کوچک

معنی کامل و مثال‌ها

/fas´it/n., vt.

● (هریک از سطوح تراشیده شده و صاف جواهر مثلا سطوح الماس) تراش، سطح، پخ

a diamond with ten facets

الماس ده پخ

● پهلو، طرف، سو، پهنک، رو، ضلع، بر، وجه

● (شخصیت و موضوع و غیره) جنبه، رخه، چهرک، سیما، رویه

facet theory

(روانشناسی) نظریه‌ی رویه‌ها

the various facets of her personality

جنبه‌های گوناگون شخصیت او

there are several facets to this problem

این مسئله چندین جنبه دارد.

● (سطح صاف روی استخوان یا اندام بدن) رویه، تختی

● (معماری ـ هریک از برهای یک ستون یا پایه‌ی چندبر) ستون بر

● (جواهر و سنگ و غیره) تراش‌دار کردن، چند وجهی کردن، دارای سطوح مختلف کردن، چند بر کردن

the skill with which he facetted the great diamond

مهارتی که با آن الماس بزرگ را تراشید

ریشه و کاربرد

ریشه

From French facette, diminutive of face ‘face’.

مثال

  • Each facet of the problem requires careful attention.
  • The report examines every facet of the prison system.
  • The diamond has been cut with many facets.

ترکیب‌های رایج

facet of life facet of society facet of personality facet of culture

تعریف انگلیسی

noun
  1. a distinct feature or element in a problem “he studied every facet of the question”
  2. a smooth surface (as of a bone or cut gemstone)

مترادف‌ها

noun
Small face or surface.

واژه‌های دیگر با معنی «پخ»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن