tool edge معنی فارسی پخ واژههای دیگر با معنی «پخ» bezel پخ، هنجار، نگين دان facet پخ، تراش، چشم کوچک die-sink پخ زدن، خزينه درست کردن lug-brick آجر پخ embrasure پخ درگاه، پشت درفارسي، مزغل countersink پخ دارکردن، گشادکردن (سوراخ پيچ، ) فروکردن (پيچ) culet پخ زيرين برليان، زره سرين featheredge لبه ي باريک، پخ، تيزلبه chamfered kerb لبه پهن، جدول پخ countersink bolt پيچ خزينه دار، پيچ پخ دار