federating معنی فارسی هم پيمان کردن متحدکردن هم پيمان شدن متحدشدن واژههای دیگر با معنی «هم پيمان کردن» federate هم پيمان کردن، متحدکردن، هم پيمان شدن allies پيوستن، متحدکردن (ياشدن)، هم پيمان کردن ally پيوستن، متحدکردن (ياشدن)، هم پيمان کردن leagued پيوستن، متحدکردن (ياشدن)، هم پيمان کردن conspire توطئه چيدن براي کار بد، هم پيمان شدن، درنقشه خيانت شرکت کردن.