fellow-feeling معنی فارسی همدردي حس همنوعي هم فکري واژههای دیگر با معنی «همدردي» sympathies همدردي، دلسوزي، رقت sympathy همدردي، دلسوزي، رقت sympathize همدردي، ياهم فکري کردن، موافقت کردن condolence همدردي، تسليت، اظهار تاسف. commiserable همدردي پذير، سزاوار همدردي، سزاوار دلسوزي condole همدردي کردن (با، ) اظهارهمدردي کردن (با، ) تسليت دادن sympathetically ازروي همدردي يا هم فکري، غمخوارانه، مشفقانه common touch استعدادايجاد حس همدردي وتعاون در اشخاص. neighbourly feelings احساسات همسايگي، همدردي freemasonry اصول فراماسون هايافراموش خانه، هم فکري، همدردي