دیکشنری فارسی

fever

UKfiːvər US'fi:və

معنی فارسی

تب هيجان تب دارکردن تب اوردن (براي)

معنی کامل و مثال‌ها

/fē´vǝr/n., vi., vt.

● تب

to have (or run) a fever

تب داشتن

finally the child's fever began to subside

بالاخره تب کودک فروکش کرد.

● بیماری تب آور

typhoid fever

حصبه

yellow fever

تب زرد

● هیجان، شور، جوش و خروش، گرمش

the championship game reached a fever pitch

مسابقه قهرمانی به مرحله تب و تاب رسید.

the whole group was possessed by a fever for gambling

همه‌ی گروه دستخوش تب قمار بازی شده بود.

● تب دار کردن یا شدن

the malaria victim fevers intermittantly

بیمار مالاریایی دچار تب ادواری می‌شود.

● هیجانی کردن، به شور آوردن، به تب و تاب آوردن، به جوش و خروش آمدن

تعریف انگلیسی

noun
  1. a rise in the temperature of the body; frequently a symptom of infection
  2. intense nervous anticipation “in a fever of resentment”

مترادف‌ها

noun
1. Febrile affection, febrile disease.
2. Heat, flush, agitation, excitement, ferment.

واژه‌های دیگر با معنی «تب»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن