دیکشنری فارسی

fist

UKfist USfıst

معنی فارسی

مشت دست مشت زدن (بامشت) گرفتن

معنی کامل و مثال‌ها

/fist/n., vt.

مشت

he clenched his fists

او مشت‌های خود را گره کرد.

he pounded the table with his fist

او مشت خود را بر میز کوبید.

با مشت زدن

(مشت را) گره کردن

I fisted my hands inside my pockets to keep them warm

برای گرم نگهداشتن دستانم، آنها را در درون جیب‌هایم گره کردم.

گرفتن، (محکم) نگه داشتن

(عامیانه) دست، چنگال

(چاپ) نشان مشت (که برای جلب کردن توجه به چیزی به‌کار می رود)

مترادف‌ها

noun
Clenched hand.

واژه‌های دیگر با معنی «مشت»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن