flay
UKflei
معنی فارسی
پوست کندن غارت کردن سخت انتقادکردن
معنی کامل و مثالها
/flā/vt.
● (از حیوان) پوست کندن
to flay an ox
پوست گاو را کندن
● (سخت) نکوهش کردن، به باد انتقاد گرفتن، نکوهیدن، تنبیه کردن
if my wife finds out, she'll flay me
اگر زنم بفهمد پوستم را خواهد کند!
● چاپیدن، لخت کردن
the people were flayed by excessive taxes
مالیاتهای زیاد مردم را بیچاره کرده بود.
تعریف انگلیسی
verb
- strip the skin off “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”
مترادفها
verb active
Skin, excoriate, strip the skin from.