دیکشنری فارسی

flay

UKflei

معنی فارسی

پوست کندن غارت کردن سخت انتقادکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/flā/vt.

● (از حیوان) پوست کندن

to flay an ox

پوست گاو را کندن

● (سخت) نکوهش کردن، به باد انتقاد گرفتن، نکوهیدن، تنبیه کردن

if my wife finds out, she'll flay me

اگر زنم بفهمد پوستم را خواهد کند!

● چاپیدن، لخت کردن

the people were flayed by excessive taxes

مالیات‌های زیاد مردم را بیچاره کرده بود.

تعریف انگلیسی

verb
  1. strip the skin off “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”

مترادف‌ها

verb active
Skin, excoriate, strip the skin from.

واژه‌های دیگر با معنی «پوست کندن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن