fleshes معنی فارسی گوشت مغز بشره تن جسم خودادن بي گوشت کردن سيرکردن واژههای دیگر با معنی «گوشت» flesh گوشت، مغز، بشره brawn گوشت، ماهيچه، قرمه powerfulness گوشت، ماهيچه، قرمه flesh and blood گوشت، خون، خويشاوند meatless بي گوشت، بدون غذا، هنگام پرهيز از گوشت neoplasia گوشت نو، نو بافت proud flesh گوشت نو ham گوشت ران، ران خوک که نمک زده وخشک کرده باشند، پشت زانو horseflesh گوشت اسب، خانواده اسب (بطور کلي)، (گ.ش.) درخت تنومند حساسه . beef گوشت گاو، ماهيچه ياقوه بازو، گاو