for
معنی فارسی
براي ، به جهتِ ، به عوضِ ، با وجودِ ، تا ، به خاطرِ ،
با در نظر گرفتنِ ، مالِ ، برابرِ ، از
معنی کامل و مثالها
/fôr/prep., conj.
● برای، بهر
for you
برای شما
● به جای، در عوض
to use blankets for coats
به جای پالتو پتو به کار بردن
● از طرف (کسی دیگر)، از سوی
o act for another person
از سوی شخص دیگری عمل کردن
● به سود، به نفع، به هواخواهی از، برله، موافق
to vote for someone
به کسی رای موافق دادن
to fight for a cause
به هواداری از آرمانی پیکار کردن
are you for or against?
آیا موافقی یا مخالف؟
● به افتخار (کسی)، به احترام
to give a party for someone
به افتخار کسی مهمانی دادن
● به منظور، به جهت
to carry a gun for self-defense
برای دفاع از خود هفتتیر حمل کردن
● به مقصد، به سوی، عازم
to leave for one's home
به مقصد خانهی خود عزیمت کردن
● برای انجام (یا دستیابی به)، به عنوان
to fight for one's life
برای (حفظ) جان خود مبارزه کردن
to walk for exercise
به عنوان ورزش (برای ورزش) پیادهروی کردن
● درپی، در جستجوی، برای طلب
to write one's father for money
برای پول به پدر خود نامه نوشتن
to look for a lost article
دنبال چیز گمشدهای گشتن
● برای هدف بخصوصی
flowers for my mother
گل برای مادرم
money for paying rent
پول برای پرداخت اجاره
● مناسب برای، درخور
a room for sleeping
اتاقی برای خوابیدن
for ever
برای همیشه
● دربارهی، به، در مورد
a need for improvement
نیاز به بهسازی
he has an ear for music
او موسیقی را خوب درک میکند.
● با درنظر گرفتن، با وجود
he is very clever for a child
در عین کودکی بسیار باهوش است.
this weather is too cool for Mordad
این هوا برای مرداد خیلی خنک است.
● از شدت
to cry for pain
از زیادی درد فریاد کشیدن
● به نسبت، در مقابل، در ازای
ten dollars for each hour of work
ده دلار در مقابل هر ساعت کار
● به مبلغ، به قیمت
a check for $100
چکی به مبلغ صد دلار
they sell apples for two dollars a pound
سیبها را (به بهای) پوندی دو دلار میفروشند.
they bought it for ten thousand dollars
آن را به ده هزار دلار خریدند.
● برای مدت
to walk for an hour
به مدت یک ساعت راه رفتن
an appointment for 2 p.m.
قرار ملاقات برای دو بعد از ظهر
● چون که، به دلیل آن که، زیراکه
comfort him for he is sad
او را دلداری بده زیرا که مغموم است.
Father, forgive them for they know not what they do
خداوندا، آنان را ببخش چون نمیدانند چه میکنند.
* all for
کاملا موافق، کاملا طرفدار
I'm all for going
من کاملا با رفتن موافقم.
* for all
علیرغم، باوجود
for all his learning he is stupid
با وجود آن همه دانشی که دارد بیشعور است.
* for someone to
برای آنکه کسی انجام بدهد
I write a prescription for the pharmacist to fill
من نسخه مینویسم که داروساز آنرا بپیچد.
* o! for
هیهات، افسوس، چیمیشد اگر، دلم میخواست که
o! for a close friend who would listen to me kindly!
کجاست دوست نزدیکی که با مهربانی به من گوش دهد!
* word for word
کلمه به کلمه، واژه به واژه، تحتاللفظی
مترادفها
I. preposition
1. Because of, by reason of.
2. On account of, for the sake of.
3. In the place of, instead of.
4. Concerning, with respect to, with regard to.
5. Toward, towards.
6. Conducive to, beneficial to.
7. Against, in opposition to, as antidote to.
8. During, during the term of.
9. According to, as far as concerns.
10. In spite of, notwithstanding, despite.
11. In favor of, on the side of.
12. In quest of, with a view to.
13. As being.
II. conjunction
Because, since, on this account that.