دیکشنری فارسی

four

UKfɔːr USfɔ:

معنی فارسی

چهار عد دچهار برگ چهار

معنی کامل و مثال‌ها

/fôr, fōr/adj., n.

● چهار

four brothers

چهار برادر

● گروه چهارتایی، چهارتا، چهارگانه، چهار عدد

give me four movie tickets

چهارتا بلیط سینما بدهید.

● چهار ساله

when he was four, his father died

چهار ساله بود که پدرش مرد.

● قایق تندرو چهار نفره

* on all fours

1- چهار دست و پا 2- (جانور) با چهارپا 3- (با: with) کاملا برابر (با)، مساوی (با)

to go on all fours

چهار دست و پا راه رفتن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. the cardinal number that is the sum of three and one
  2. a playing card or domino or die whose upward face shows four pips
  3. being one more than three

واژه‌های دیگر با معنی «چهار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن