دیکشنری فارسی

fragmental

معنی فارسی

پاره پاره تکه تکه جزء جزء شکسته

معنی کامل و مثال‌ها

/frag ment´'l/adj.

● رجوع شود به: fragmentary

● (سنگ‌شناسی) آواری

تعریف انگلیسی

adjective
  1. consisting of small disconnected parts “fragmentary remains”

واژه‌های دیگر با معنی «پاره پاره»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن