frivolous
معنی فارسی
سبک پوچ بيهوده بي معني نادان سبکسر جزئي
معنی کامل و مثالها
/friv´ǝ lǝs/adj.
● ناچیز، کم ارزش، پشیز مانند، بیهوده، بینتیجه
they consider going to the movies a frivolous activity
آنان سینما رفتن را کار بیهودهای میدانند.
● سبک سر، مل و مست، شوخ، شوخ چشم، بازیگوش، بی خیال
a frivolous young woman who lacks courtesy
زن جوان و سبکسری که معرفت ندارد.
● سرسری، احمقانه، بی فکرانه
he spent his life frivolously
او عمر خود را به لهوولعب گذراند.
مترادفها
adjective
Trifling, trivial, worthless, light, petty, flimsy, idle, puerile, childish, trashy, foolish.