دیکشنری فارسی

fulfilled

UKfulfild USful'fıld

معنی فارسی

انجام دادن اجراکردن تمام کردن بپايان رساندن براوردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. completed to perfection

واژه‌های دیگر با معنی «انجام دادن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن