furbish
UKfəːbiʃ
معنی فارسی
پرداخت کردن پاک کردن جلادادن اصلاح کردن تجديدکردن
معنی کامل و مثالها
/fu_r´bish/vt.
● (با مالیدن) برق انداختن، جلا دادن، براق کردن، پرداخت کردن، صیقل دادن
to furbish a Ghajar silver tray
سینی نقرهی عهد قاجار را برق انداختن
● (معمولا با: up) دوباره قابل استفاده کردن، دوباره جذاب کردن، نوسازی کردن
my freshly furbished bedroom
اتاق خواب من که تازه تعمیر شده است
تعریف انگلیسی
verb
- polish and make shiny “buff the wooden floors” “buff my shoes” “Somebody ----s something” “Something ----s something”
مترادفها
verb active
Burnish, polish, rub or scour bright.