دیکشنری فارسی

governor

UKgʌvnər US'gʌvənə

معنی فارسی

فرماندار حاکم حکمران فرمانده رئيس

معنی کامل و مثال‌ها

/guv´ǝr nǝr, -ǝ nǝr/n.

حاکم، کیا، خدیو، حکمران، استاندار، فرماندار، فرمانفرما، (آمریکا) فرماندار ایالتی

the Governor of Iowa

فرماندار ایالت ایوا

عضو هیئت مدیره یا گروه حکام

the board of governors of the hospital

هیئت مدیره‌ی بیمارستان

(انگلیس) فرمانده یا رییس موسساتی مثل زندان و بانک و غیره

(مکانیک) دستگاه کنترل سرعت موتور (از طریق کنترل میزان بنزین یا بخار)، گاز اتومبیل، ناظم

(انگلیس‌-عامیانه) ارباب، رییس، پدر

(در خطاب) پدر جان، بابا

تعریف انگلیسی

noun
  1. the head of a state government
  2. a control that maintains a steady speed in a machine (as by controlling the supply of fuel)

مترادف‌ها

noun
1. Ruler, director, manager, comptroller, superintendent, overseer.
2. Executive, chief magistrate.
3. Tutor, instructor, guardian.
4. (Mech.) Regulator.

واژه‌های دیگر با معنی «فرماندار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن