he was neat معنی فارسی مرتب ماهر بي ماسه خالص ناب واژههای دیگر با معنی «مرتب» businesslike مرتب، منظم، داراي صورت کار عملي. shipshape مرتب، درست، بطور مرتب business-like مرتب، منظم، عملي well ordered مرتب، منظم arrange مرتب کردن، منظم کردن، ترتيب دادن draw up مرتب کردن، کارها را تنظيم کردن، سيخ ايستادن. arraging مرتب کردن، ترتيب دادن ordered pair جفت مرتب. partially ordered پاره مرتب. kempt تميز و مرتب، تروتميز