immersed
UKiməːst
USı'mə:st
معنی فارسی
فرو بردن زير اب کردن غوطه دادن غسل ارتماسي دادن گرفتار کردن
معنی کامل و مثالها
/im mu_rst´, i mu_rst´/adj.
● فرورفته (در آبگونه)، در زیر آب
● غسل ارتماسی شده
● (زیستشناسی - جایگزین یا درونگیر شده در اندام دیگر) درونگیره
● (گیاهشناسی - وابسته به گیاهی که کاملا در زیر آب قرار دارد و زیست میکند) زیرآبی، زیرآبزی
ریشه و کاربرد
Adjective
Deeply involved or absorbed in something
ریشه
From the verb 'immerse' + -ed
مثال
- She was completely immersed in her work.
- He was so immersed in the movie that he didn't notice the time.
- They were fully immersed in the project.