دیکشنری فارسی

immethodical

معنی فارسی

بي ترتيب بي رويه بي اصول بي اسلوب

معنی کامل و مثال‌ها

/im´mǝ thäd´i kǝl/adj.

بی‌نظم و ترتیب، بی‌روش، ناروشمند، بی‌قاعده

مترادف‌ها

adjective
Unsystematic, irregular, unmethodical, confused, desultory, disorderly.

واژه‌های دیگر با معنی «بي ترتيب»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن