immethodical
معنی فارسی
بي ترتيب بي رويه بي اصول بي اسلوب
معنی کامل و مثالها
/im´mǝ thäd´i kǝl/adj.
● بینظم و ترتیب، بیروش، ناروشمند، بیقاعده
مترادفها
adjective
Unsystematic, irregular, unmethodical, confused, desultory, disorderly.
بي ترتيب بي رويه بي اصول بي اسلوب
/im´mǝ thäd´i kǝl/adj.
● بینظم و ترتیب، بیروش، ناروشمند، بیقاعده
adjective
Unsystematic, irregular, unmethodical, confused, desultory, disorderly.
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن