in between UKinbitwiːn معنی فارسی درميان درميانه في مابين واژههای دیگر با معنی «درميان» tween درميان، درميانه، في مابين amid درميان، دروسط amidst درميان، دروسط alternate يک درميان، متناوب، متبادل alternnates يک درميان، متناوب، متبادل alternnating يک درميان، متناوب، متبادل altern يک درميان، متناوب، متبادل. amidships درميان کشتي amid ships درميان کشتي. inclose درميان گذاشتن، قرار دادن، فرستادن