in charge UKintʃɑːdʒ معنی فارسی متصدي واژههای دیگر با معنی «متصدي» stickman متصدي ميز، سرپرست ميز، چوگاندار bartender متصدي بار، ميخانه چي، ساقي winch driver متصدي دوار، syn : winch operator salesperson متصدي فروش، فروشنده groundskeeper متصدي زمين ammunition handler متصدي مهمات، سرباز مهمات، متصدي جابجايي مهمات timekeeper متصدي اوقات، وقت بين، متصدي ثبت ساعات کار time-keeper متصدي اوقات، متصدي ثبت اوقات کار signal-man متصدي علائم، ديده بان signal man متصدي علائم، ديدبان