interferer معنی فارسی دخالت کردن پا ميان گذاردن مداخله کردن برخورد کردن تصادف کردن واژههای دیگر با معنی «دخالت کردن» interfere دخالت کردن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن take part دخالت يا شرکت کردن، سهيم شدن، سهيم بودن electioneer درانتخابات دخالت کردن، تامين اراء براي کسي کردن meddle فضولي کردن، دخالت بيجا کردن kibitz پند ناخواسته دادن، فضولي کردن، دخالت کردن participate شريک شدن، شرکت کردن، سهيم شدن admix آميختن، مخلوط يا قاطي کردن، سرشتن