interlocate معنی فارسی در ميان گذاردن واژههای دیگر با معنی «در ميان گذاردن» interlay در ميان گذاردن interdental consonant حرف مصمتي که با گذاردن زبان در ميان دندانهاي، بالا و پايين تلفظ ميشود pose مطرح کردن، اقامه کردن، در ميان گذاردن intercalate در ميان افزودن، افزودن، اضافه کردن interpose مداخله کردن، پا ميان گذاردن، ميانجي شدن intervene در ميان امدن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن