دیکشنری فارسی

isochronal

معنی فارسی

هم زمان يک نواخت جنبنده

معنی کامل و مثال‌ها

/ī säk´rǝ nǝl/adj.

● (برابر از نظر طول زمان) برابرزمان

● (روی دهنده به طور متناوب و هم زمان) جور زمان، تک زمان (isochronous هم می‌گویند)

تعریف انگلیسی

adjective
  1. equal in duration or interval “the oscillations were isochronal”

مترادف‌ها

adjective
Isochronous, uniform in time, performed in equal times, of equal time, of equal duration (as the vibrations of a pendulum).

واژه‌های دیگر با معنی «هم زمان»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن