jobholding معنی فارسی کار کننده مشغول کار کارگر طرز کار نتيجه کار کارگاه محل کار واژههای دیگر با معنی «کار کننده» working کار کننده، مشغول کار، کارگر durdgery کار سخت وخسته کننده، جان کني. command destruct signal علامت به کار افتادن سيستم تخريب کننده، موشک، علامت تخريب موشک با فرمان دور interactive داراي تاثير بر يکديگر، بين هم کار کننده yean round در تمام سال، کار کننده در تمام سال. laborsaving تقليل دهنده زحمت کارگر، صرفه جويي کننده در ميزان کار. Carborundum نام تجارتي مواد بسيار سخت که در ساختن، سنباده و تيز کننده ها به کار ميرود pneumatic بادي، هوايي، هوادار pneumatically بادي، هوايي، هوادار IDE سرنام عبارت " "Integrated Device Electronics، يک رابط، ديسک گردان است که در آن بخشهاي کنترلي الکترونيکي