judgement debt معنی فارسی محکوم به دادخواسته واژههای دیگر با معنی «محکوم به» indgement debt محکوم به object of judgment محکوم به judgment debt محکوم به مالي convicted to death محکوم به اعدام lifer محکوم به حبس ابد، حکم حبس ابد.، کارمند مادام العمر guilty of fraud محکوم به کلاه برداري deportee محکوم به تبعيد يا اخراج، تبعيد شده، اخراج شده . fey مردني، محکوم به مرگ، فناپذير triable قابل محاکمه، قابل دادرسي، محکوم به محاکمه deathwatch شب زنده داري کنار بستر شخص در حال مرگ يا، تازه مرده، پاسدار محکوم به اعدام