دیکشنری فارسی

merge

USmə:dʒ

معنی فارسی

فروبردن فرا گرفتن شامل شدن محو شدن مستهلک کردن غرق شدن

معنی کامل و مثال‌ها

/mu_rj/vi., vt.

(از راه گوارش یا درهم آمیزی یا جذب ماهیت خود را از دست دادن) درهم آمیختن، هم‌پیوست کردن یا شدن، مستحیل کردن یا شدن

the two colors merged and became dark green

آن دو رنگ درهم آمیختند و تبدیل به سبز پررنگ شدند.

به هم پیوستن، درهم ادغام شدن، یک کاسه کردن یا شدن، یکپارچه کردن یا شدن

they plan to merge their companies

آنان در نظر دارند شرکت‌های خود را ادغام کنند.

two streams of traffic merged to form a gigantic "y"

دو رشته وسایط نقلیه‌به هم پیوستند و "y" غول‌آسایی را تشکیل دادند.

تعریف انگلیسی

verb
  1. become one “Germany unified officially in 1990” “the cells merge” “Verb Frames:” “Something ----s” “Somebody ----s”
  2. mix together different elements “The colors blend well” “Verb Frames:” “Something ----s” “Somebody ----s” “Something is ----ing PP” “Somebody ----s PP”
  3. join or combine “We merged our resources” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something”

مترادف‌ها

I. verb active
Immerse, immerge, submerge, sink, bury, lose, involve.
II. verb neuter
Be lost, be swallowed up, be sunk.

واژه‌های دیگر با معنی «فروبردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن