دیکشنری فارسی

middling

UKmidliŋ US'mıdəlıŋ

معنی فارسی

ميانه ، وسط ، نه بد نه خوب ، نيم کش ، وسط ، نسبه ،

تا اندازه اي

معنی کامل و مثال‌ها

/mid´liŋ, -lin/adj.,adv., n.

متوسط، میانه، عادی، معمولی

a man of middling height

مردی با قامت متوسط

that street was wider than a middling American river

آن خیابان از یک رودخانه‌ی معمولی امریکا عریض‌تر بود.

نسبتا، تااندازه‌ای، به حد متوسط

the extremely successful and the middling successful

بسیار موفق‌ها و نسبتا موفق‌ها

(گوشت خوک) میان شانه‌ها و کپل، گوشت کمر، گوشت دنده

(جمع) کالای جنس متوسط یا نامرغوب (به ویژه فرآورده‌ی نفتی و گوشتی)

(جمع) بلغور (که با کاه می‌آمیزند و به دام می‌دهند)

میان حال، بینابین

نامرغوب، درجه دو، بی تعریف

rugs of middling quality

فرش‌های درجه دو

his performance in that role was middling

ایفای نقش توسط او تعریفی نداشت.

ریشه و کاربرد

Noun

A sailor's blouse, typically worn by women and girls.

مثال

  • She wore a white middy with blue trim.
  • The school uniform includes a middy blouse.
  • Middy blouses were popular in the early 20th century.

ترکیب‌های رایج

White middy Blue trim middy School uniform middy blouse Sailor's middy

مترادف‌ها

adjective
Ordinary, average, moderate, passable, tolerable, mediocre, medium.

واژه‌های دیگر با معنی «ميانه»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن