morigerous معنی فارسی فرمانبردار مطيع واژههای دیگر با معنی «فرمانبردار» biddable فرمانبردار، حرف گوش کن، مطيع duteous وظيفه شناس، فرمانبردار، مطيع dutiful وظيفه شناس، فرمانبردار، مطيع governable قابل حکومت، حکومت پذير، اداره کردني abases پست کردن، خوار کردن، تحقير نمودن abasing پست کردن، خوار کردن، تحقير نمودن obsequious چاپلوس، متملق، شبزي پاک کن orderlies منظم، مرتب، امن orderly منظم، مرتب، امن