observableness معنی فارسی رعايت کردن بجا آوردن نگاه داشتن حرمت کردن ملاحظه کردن ايراد کردن واژههای دیگر با معنی «رعايت کردن» observably رعايت کردن، بجا آوردن، نگاه داشتن observe رعايت کردن، بجا آوردن، نگاه داشتن bureaucratic مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي، وابسته به امور اداري bureaucratically مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي، وابسته به امور اداري bureaucracies مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي bureaucracy مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي economize صرفه جويي کردن، رعايت اقتصاد کردن، ازروي اقتصاد اداره کردن keep نگاه داشتن، نگهداشتن، نگاه داشتن :رعايت کردن elude در رفتن از، گريز زدن از، پهلوخالي کردن از ovservation مراقبت، رعايت، مراعات