دیکشنری فارسی

obstructive

UKəbstrʌktiv USəbs'trʌktıv

معنی فارسی

مانع مانع فراهم کردن مسدود کننده قابض

معنی کامل و مثال‌ها

/ǝb struk´tiv/adj.

● بند آور، جلو گیر، گیر انداز، مانع آفرین، بازدارنده

● کار شکنانه

تعریف انگلیسی

adjective
  1. preventing movement “the clogging crowds of revelers overflowing into the street”

واژه‌های دیگر با معنی «مانع»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن