دیکشنری فارسی

obstructive

UKəbstrʌktiv USəbs'trʌktıv

معنی فارسی

مانع مانع فراهم کردن مسدود کننده قابض

معنی کامل و مثال‌ها

/ǝb struk´tiv/adj.

بند آور، جلو گیر، گیر انداز، مانع آفرین، بازدارنده

کار شکنانه

واژه‌های دیگر با معنی «مانع»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن