of mature age معنی فارسی بالغ رشد کرده واژههای دیگر با معنی «بالغ» adulthood بالغ، بزرگ، کبير pubescent بالغ، کرک دار، پوشيده از کرک يا پشم هاي نرم adult بالغ، بزرگ، کبير grown-up بالغ، سالمند adolescent بالغ، جوان attaining one's majority بالغ شدن jailbait دختر بالغ grown up بالغ و رشيد. hobbledehoy کره اسبي که تازه بالغ شده، ادم تازه بالغ. marriageable قابل عروسي، بالغ، در خور عروسي