off colour معنی فارسی بيحال کسل واژههای دیگر با معنی «بيحال» listless بيحال، بي علاقه، بي ميل swelter از گرما بيحال شدن، خيس عرق شدن، زياد گرم بودن slow coach ادم بيحال يا کودن، ادم قديمي مسلک mondayish بيحال در روز دوشنبه، بواسطه بيکاري يکشنبه، خسته از کار languid سست، بيحال، ضعيف torpor سستي، بيحال، بيحس lackadaisical نازدار، بيحال، بيحال نما pococurante لاابالي، بيحال.، آدم لاابالي languishing eyes چشمان خمار، يا بيحال languish سست شدن، بيحال شدن، افسرده شدن