overgo معنی فارسی گذشتن از تجاوزکردن از برتري پيدا کردن رسيدن به گذشتن واژههای دیگر با معنی «گذشتن از» overpass گذشتن از، گذراندن، تجاوز کردن outrun گذشتن از، تجاوزکردن از، دردو filrate از صافي گذشتن، از صافي گذراندن. overlook ناديده گذشتن از، نديدن، ملتفت نشدن overlookedoverlooking ناديده گذشتن از، نديدن، ملتفت نشدن pass shooting شکار مرغابي هنگام گذشتن از بالاي موضع، شکارچي forereach فرا رسيدن به، گذشتن از intercross از ميان يکديگر گذر کردن، از هم گذشتن، تقاطع کردن interpenetrate در هم نفوذ کردن، از هم گذشتن، نفوذ کردن در overstep تجاوز کردن، در گذشتن از