دیکشنری فارسی

paralysis

UKpəræləsis USpə'ræləsəs

معنی فارسی

فلج رعشه لرزه سکته ناقص استرخا ناتواني عجز لغوه ضعف

معنی کامل و مثال‌ها

/pǝ ral´ǝ sis/n., pl.

● فلج، پراکافت، لوک

the paralysis of the left side of the body

فلج طرف چپ بدن

● از کار افتادگی، خوابیدگی، لمسی

downtown offices add to the paralysis of the traffic

ادارات مرکز شهر فلج ایاب و ذهاب را تشدید می‌کنند.

government interference threatens commerce with complete paralysis

دخالت دولت تجارت را به فلج کامل تهدید می‌کند.

تعریف انگلیسی

noun
  1. loss of the ability to move a body part

مترادف‌ها

noun
Palsy.

واژه‌های دیگر با معنی «فلج»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن