parsonified معنی فارسی مجسم واژههای دیگر با معنی «مجسم» stereography مجسم، فن نمايش اجسام، جامدبرسطح مستوي personofied مجسم embodied labor کار مجسم incarnate مجسم کردن، صورت خارجي دادن 7 نماينده جسمي بودن از، صورت واقعي دادن encarnalize مجسم کردن، تندار کردن، تنديس کردن ellipsoid بيضي مجسم، قطع ناقص مجسم، حجم حادث ازگردش بيضي ellipsoidal بيضي مجسم، قطع ناقص مجسم، حجم حادث ازگردش بيضي realizable مجسم کردني، عملي شدني، صورت پذير hypotyposis تشريح مجسم کننده paraboloid of revolution قطع ناقص مجسم دوراني