دیکشنری فارسی

plaything

UKpleiθiŋ US'pleı'θıŋ

معنی فارسی

اسباب بازي بازيچه لعبت

معنی کامل و مثال‌ها

/plā´thiŋ´/n.

● اسباب بازی، بازیچه

تعریف انگلیسی

noun
  1. an artifact designed to be played with

مترادف‌ها

noun
1. Toy.
2. Toy, bawble, trifle.

واژه‌های دیگر با معنی «اسباب بازي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن