pracitcable معنی فارسی عملي شدني قابل اجرا صورت پذير عبور کردني گذشتني گذار کردني واژههای دیگر با معنی «عملي» applied عملي، بکار بردني، (م.ل.) بکاربرده (شده) applicative عملي، متناسب، اعمال کردني practical عملي، غير فرضي، بدردخورنده empirical عملي، ازمايشي، مبني برازماشي وعمل operative عملي، کارگر، افزارمند de facto عملي، غيررسمي، در عمل practic عملي. impracticable غير عملي، اجرا نشدني، اجرا ناپذير unserviceable غير عملي، اجرا نشدني، اجرا ناپذير impractical غير عملي، نشدني.