practic معنی فارسی عملي. معنی کامل و مثالها /prak´tik/adj.● (مهجور) رجوع شود به: practical واژههای دیگر با معنی «عملي.» applied عملي، بکار بردني، (م.ل.) بکاربرده (شده) applicative عملي، متناسب، اعمال کردني pracitcable عملي، شدني، قابل اجرا practical عملي، غير فرضي، بدردخورنده empirical عملي، ازمايشي، مبني برازماشي وعمل operative عملي، کارگر، افزارمند de facto عملي، غيررسمي، در عمل impracticable غير عملي، اجرا نشدني، اجرا ناپذير unserviceable غير عملي، اجرا نشدني، اجرا ناپذير impractical غير عملي، نشدني.