دیکشنری فارسی

preside

USprı'zaıd

معنی فارسی

رياست کردن رياست داشتن نظارت کردن سر پرستي کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/prē zīd´/vi.

ریاست جلسه (و غیره) را عهده‌دار شدن، اداره کردن، رییس جلسه بودن

he was chosen to preside at the meeting

او را به ریاست جلسه برگزیدند.

you have to ask the presiding officer's permission

باید از رئیس جلسه اجازه بگیرید.

(معمولا با: over) سرپرستی کردن، نظارت کردن

Churchill said: "I don't intend to preside over the dissolution of the British Empire"

چرچیل گفت: ((هدف من نظارت بر از همپاشی امپراطوری بریتانیا نیست.))

Kamalli presided over the funeral services

کمالی مراسم ختم را سرپرستی کرد.

(موسیقی) اجرا کردن، نواختن

Mehri presided at the organ

مهری نواختن ارگ را به عهده داشت.

مسلط بودن، سایه افکندن

flat country presided over by high mountains

سرزمین هموار که کوه‌های بلند بر آن سایه افکنده است

مترادف‌ها

verb neuter
Direct, control, govern, act as president.

واژه‌های دیگر با معنی «رياست کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن