preside
معنی فارسی
رياست کردن رياست داشتن نظارت کردن سر پرستي کردن
معنی کامل و مثالها
/prē zīd´/vi.
● ریاست جلسه (و غیره) را عهدهدار شدن، اداره کردن، رییس جلسه بودن
he was chosen to preside at the meeting
او را به ریاست جلسه برگزیدند.
you have to ask the presiding officer's permission
باید از رئیس جلسه اجازه بگیرید.
● (معمولا با: over) سرپرستی کردن، نظارت کردن
Churchill said: "I don't intend to preside over the dissolution of the British Empire"
چرچیل گفت: ((هدف من نظارت بر از همپاشی امپراطوری بریتانیا نیست.))
Kamalli presided over the funeral services
کمالی مراسم ختم را سرپرستی کرد.
● (موسیقی) اجرا کردن، نواختن
Mehri presided at the organ
مهری نواختن ارگ را به عهده داشت.
● مسلط بودن، سایه افکندن
flat country presided over by high mountains
سرزمین هموار که کوههای بلند بر آن سایه افکنده است
مترادفها
verb neuter
Direct, control, govern, act as president.