puchery معنی فارسی چروک چين جمع شدگي چروک شدن درهم کشيدن واژههای دیگر با معنی «چروک» crumply زود چروک، چروکپذير crinkleroot چروک ساق shrinker چروک خورنده، چروک دهنده . rimple چين، چروک، ژنگ crimpy منقبض، چروک دار، پيچيده . wizen خشکيده، چروک شده ripplet آبلرز کوچک، موج بسيار ريز، آب چروک constringe جمع شدن، گرد امدن، چروک شدن. crepey چروکدار، چروکيده، چروک خورده crimple چروکيده کردن، مچاله کردن، چيندار کردن