quicktime US'kwık'taım معنی فارسی سريع بسيار کم زمان واژههای دیگر با معنی «سريع» spanking سريع، سريعالسير، تند quick سريع، زود، جلد expeditious سريع، زودرو، تندرو quick fire تير سريع، تيري که با حداکثر سرعت روي، هدفهاي متحرک اجرا مي شود rapid fire تير سريع، تير تند، نواخت آتش تند quick recovery رونق سريع، بهبود سريع accelofilter صافي سريع high speed سريع السير، با سرعت زياد، راندن با سرعت زياد high speed printer چاپگر سريع lightning chess شطرنج سريع