resider معنی فارسی مقيم. مترادفها noun See resident. واژههای دیگر با معنی «مقيم.» resident مقيم، ساکن، ماندگار inmate مقيم، ساکن، اهل termer مقيم، دسيسه کار، زنداني. domiciled مقيم، ساکن non resident غير مقيم، مقيم موقتي minister resident وزير مقيم، صاحبمنصب عاليرتبه اي که به منظور خاص و، جهت امر معيني با عنوان وزارت در کشور residentiary کشيش مقيم، روحاني مقيم (در محل) domiciled in tehran مقيم تهران، ساکن تهران resident segment قطعه مقيم. residing abroad مقيم خارجه